حالم داره به هم میخوره از این نحوه زندگی. اما برای تغییر هم هیچ کاری نمیکنم. فقط روز رو شب میکنم , همین.
هیچ دوستی هم ندارم, تقریبا میشه گفت از همه فاصله گرفتم. این فاصله گرفتن برام اصلا مهم نیست, بلکه تنها بودن اذیتم میکنه
چقدر دلم یه دوستی خوب میخواد, یه کسی که همیشه بمونه.
از وقتایی که این جوری میشم متنفرم.
از وقتایی که دلتنگ میشم هم متنفرم.
اینجوری نمیشه, باید یه تغییری به زندگی مزخرفم بدم.
شروع کردم خوندن گلستان سعدی و رونوشت برداری ازش. چقددرررر کتاب قشنگیه.
اوففف این ترم مجبورم یه عالمهه درس بخونم, کاش میشد یه مدت تنهایی با یه سگ برم تو یه کلبه وسط جنگل زندگی کنم, فارغ از همه چی، فکر هیچ چیزی رو نکنم, دلم واسه هیچکی تنگ نشه, برای هیچی حرص نخورم.
فقط خودم باشم و سگم و یه عالمههه کتاب. روزی هم یه بار با مامانم تلفنی حرف بزنم. +
تاريخ ساعت نويسنده حسانه