چیزی که دلم میخاد اینه که وسط کویر باشم , چادر بزنم, آتیش روشن کنم.
وقتی که شنل بافتنی رو دورم میپیچم بخاطر سرمای کویر و ماگ پر از قهوه رو دستم میگرم, به آسمون نگاه کنم. شهاب ببینم و آرزو کنم.
بوی قهوه بپیچه و صدای سوختن چوب.
فکر کردن بهش هم حس خوبی رو بهم میده.
اما مجبورم بتمرگم تو خونه و به آسمون کثیف تهران که هیچی توش معلوم نیست نگاه کنم.
برچسب:
نویسنده: ساناز کمالی