ولی الان فهمیدم نه تنها اون موقع شاد بودم و الکی ادای آدم افسرده ها رو در میوردم , بلکه الانم شادم!
فقط گاهی دلگیر و بیحوصله و دلتنگ میشم! همین.. ولی خوشحالم.
همه به سری مشکلاتی داشتن..همه به یه سری چیزایی که میخاستن نرسیدن...
همه کسایی رو از دست دادن...
همه اینا سخته.
من فقط الان دوره خوبی رو نمیگذرونم. ناراحتم, نگرانم, فکرم درگیره و یه سری چیزای دیگه.
ولی همه اینا دلیل نمیشه بشینم یه گوشه و غصه بخورم و به همه این احساسات مزخرف دامن بزنم.
مهم قوی موندن آدم هاس! منم میخوام قوی باشم.
روی پای خودم وایسم و به هیچ کس وابسته نشم. هیچ کس.
میخوام خودم اولویت خودم باشم, تا حالا همیشه افراد دیگه ای اولویت من بودن ,نه خودم. اما الان.. فقط خودم.
بسه غصه خوردن و دلتنگی و نگرانی.. به اندازه کافی حرص خوردم.
باید برای هرکس همونقدر ارزش بذارم که برام میذارن. اونقدر دوسشون داشته باشم که دوستم دارن.
میخوام خودخواه باشم.
نمیخوام اعتماد کنم.
نمیخوام حالا حالا ها کسی رو دوست داشته باشم.
من خانوادم رو دوست دارم. اما فقط یه بار تا حالا حس کردم کسی رو دوست داشتم. خوب بود.
اما الان از دوست داشتن بدم میاد. نمیخوام کسیو دوست داشته باشم.
میخوام تنها باشم. حتا با این معدود دوستان هم ارتباط رو محدود میکنم.
میخوام قوی باشم, قوی بشم.
به شدت کتابخون شدم جدیدا. تغییر خوبیه :)
باید بفهمم ارزش زندگی خیلی بیشتر از اینه که با افسرده شدن و غصه خوردن از دستش بدم.
ولی همچنان وقتم رو هدر میدم به شدت! با وجود اینکه سرم خیلی شلوغه.
باید مدیریت زمان رو هم یاد بگیرم. ؛)
حالم خوبه, فقط اگر صدای تو سرم خفه شه و مرور حرفا تو سرم تموم شه, بهتر میشم.
برچسب:
نویسنده: ساناز کمالی